تبليغاتX
 به نام آنکه عشق را در سینه ی آدمها نهاد

 

 

 

اومدی تو رویاهام

   تو خیالم اومدی تو قلب من بزرگ شدی. مهربون شدی

   شباپیش من بودی تاکه خوابم ببره

   توی خواب دست توروتوی دستام می دیدم                       

    با من همزبون شدی با هم هی می خندیدیم

 

   اما یک روز که خودت گفتی به من :- منو خاطرت می یاد؟

   رویاهام خراب شدن و توخودت اینجایی و

   من توی تورویاهاموبیشترازتومی شناسم

   اونقده غرقت شدم که ترو نمی شناسم 

    از تو حتی ذره ای نمی دونم

 

     من حالا یادم می یاد که یروز گفته بودی:

       - من می ترسم که یروزغرق رویاهای من 

                                                         منو از یاد ببری


 

نوشته شده توسط دو عاشق همراه در دوشنبه سی ام بهمن 1385 ساعت 23:4 موضوع | لینک ثابت


 

رفته بودم سر حوض

تا ببينم شايد، عكس تنهايي خود را در آب

آب در حوض نبود.

ماهيان مي گفتند:

(( هيچ تقصير درختان نيست.

ظهر دم كرده تابستان بود،

پسر روشن آب، لب پاشويه نشست

و عقاب خورشيد، آمد او را به هوام برد كه برد.

***

به درك راه نبرديم به اكسيژن آب.

برق از پولك ما رفت كه رفت.

ولي آن نور درشت،

عكس آن ميخك قرمز در آب

كه اگر باد مي آمد دل او، پشت چين هاي تغافل مي زد،

چشم ما بود.

روزني بود به اقرار بهشت.

***

تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي، همت كن

و بگو ماهي ها، حوضشان بي آب است.))

***

باد مي رفت به سر وقت چنار.

من به سر وقت خدا مي رفتم.

*****


 

نوشته شده توسط دو عاشق همراه در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 ساعت 22:14 موضوع | لینک ثابت


عشق من میمیرم اخر از غم تو ** عشق من  قاتلم داغ ماتم تو

عشق من سر تو شمع محفل من **عشق من سایه روی محفل من

عشق من تا تو رفتی وای از دل من

عشق من نفسم تو سینه ام اسیره ** عشق من بی تو تنها دلم میمیره

عشق من چی می شه زینبت بمیره

عشق من اومدم با قد خمیده ** عشق من نگاه کن رنگ من پریده

عشق من نفس خواهرت بریده  حسین

عشق من من رو کشتی با نگاهت ** عشق من می نشستم چشم به راحت

عشق من  به فدای زلف سیاهت حسین

عشق من خرابه شب چه غوغا بود ** عشق من سر تو رو دامن ما بود

عشق من سه ساله رفیق نیمه راه بود حسین


 

نوشته شده توسط دو عاشق همراه در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 ساعت 22:5 موضوع | لینک ثابت


زندگی رو دوست دارم به خاطر غوغایش

عشق را دوست دارم برای معشوقش

مرگ را دوست دارم برای سکوتش دارم

 تو را دوست می دارم  بی انکه بدانم چرا؟

 


 

نوشته شده توسط دو عاشق همراه در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 ساعت 21:57 موضوع | لینک ثابت


من و عشق!

 روزگاري دل من بي خبر از همه دوستي ها و عشق ورزي  ها  خوش در سينه آرميده بود
 شبي انديشه کردم که چون از افسانه ها با دل خويش قصه اي گويم خوشتر به خواب خواهد رفت

 و پنداشتم در ميان سيمهاي ساز گفتگونغمه آن سيم که

   آهنگ عشق را مي نوازد از همه دلکش تر و شنيدني تر است
 با دل از عشق قصه ها گفتم.
 گفتم که در آغاز خلقت فقط خدا بود و عشق  بود
در آسمان هيچ کس جز خدا و در همه روي زمين هيچ  چيز جز عشق خدا نبود
خدا بهشت را آفريد تا آن را جايگاه آسماني عشق سازد
عشق نيز دل را بوجود آورد و آن را خانه زميني خدا ناميد
 در آن روزگار عشق آفريدگار دلها بود و از هر دل که خلق مي کرد فرشته اي به بهشت خوش منظر خدا مي فرستاد
 خد ا نيز از لطف و صفائي که به بهشت مي داد دل را بي نصيب نمي گذاشت
 به دل از صفاي بهشت بهر ه ها مي بخشيد
تا روزي که يک خوبروي بهشتي گفت:
 ما مي خواهيم با سعادت جاودان هم آغوش باشيم و پاکدلان بهشت هم آهنگ گفتند 
برويد با عشق همنشين شويد
 از آن پس بهشتيان چشم حسرت به جلوه عشق دوختند
 و عاقبت عشق را که سرچشمه رحمت و مايه خوبي ها و زيبايي ها بود از جهان ما به در بردند
 ولي آن دم عشق تازه مي خواست در بهشت بنشيند  سالها مي گذشت که خدا در دل ، در اين خانه خلوت و پاکيزه خود نشسته بود
 دريغا! بيچاره دل که چشم حيرت به اسرار آفرينش داشت خدا را که بي هيچ فاصله در کنارش بود نديد
 عشق را دور و خدا را دورتر پنداشت و خدا و عشق را در آسمانها پرستيد
 قصه به آخر رسيد و با خود گفتم؛
چه خوب اگر اين افسانه دلپذير دل را به خواب برده باشد
 ولي  دل همان دم از سينه بيرون دويد و  گفت
 چه خوش که برويم و اميدوار باشيم به بهشت را يابيم و عشق را به جهان باز گردانيم
با عالمي پشيماني گفتم
اي دل آهسته تر برو
اين همه خوش خيال مباش
 عشق آن کيمياي ناب است که فقط نامي از آن در افسانه ها مي توان يافت
 آن افسونگر بي رحم است که زهر فنا را آب بقا جلوه مي دهد
 آن شيرين دهان نوش لب است که يک دم چهره دلفريب نشان مي دهد
 خود را کمال مطلوب مي نامد
سپس مي گويد ؛ بيا تا ترا با بوسه اي عمر ابد بخشم
ولي چون با اين کلام دلنشين مست و از اين اميد شورانگيز ديوانه شدي 
چون غافل و بي خبر پيش رفتي
 خنده کنان سر به گوش تو مي نهد و مي گويد؛
 در اين جا سر به پاي مرگ بايد نهاد
 چشم بگشا و بنگر که با پاي خويش به قربانگاه عشق آمده اي
پس بيا؛ اي دل من؛ بيا همچنان از عشق  بي خبر باشيم و عمر را به شادي بگذرانيم
 بگذار عشق در بهشت بماند و براي بهشتيان باشد.
 تا روزي که خدا با ماست
مرا با همه خاک نشيني دريغ آيد که از عشق عرش نشين منت کشم

نویسنده ماه طلعت پسيان


 

نوشته شده توسط دو عاشق همراه در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 ساعت 19:55 موضوع | لینک ثابت


هنگامي كه به مدرسه مي رفتم هر روزم را با اين شعر عربي آغاز مي كردم ، هر روز پدرم وقتي من و برادرم را به مدرسه مي رساند از ما مي خواست كه اين شعر را بعد از او تكرار كنيم تا وقتي آن را كاملا؛ حفظ شديم . من مطمئن بودم كه در اعماق وجودم آن پسربچه رها و آزاد وجود دارد و اين احساس در طول ساليان بيشتر و بيشتر رشد كرد
تا وقتي كه من با مدرك ليسانس در رشته مهندسي عمران از دانشگاه فارغ التحصيل شدم مطمئن بودم كه مدرك من آن اسب پرسرعت و رهاست كه به من توانايي رسيدن به آرزوهايم را مي دهد . اما هنگامي كه بزرگتر شدم وقايع خلاف چيزي كه ديگران در اطراف من گفته بودند رقم خورد . عليرغم پيروي كردن از نصايحشان و سخت درس خواندن و كسب يك شغل خوب ، در مواجهه با واقعيت تلخ موقعيت اقتصادي در كشورم سودان سردرگم و دلزده شدم
بعد از گذراندن 17 سال تحصيل و فارغ التحصيلي حقوقي كه دريافت مي كردم كمكي به تحقق روياهايم نمي كرد و حالا زمان كوچكتر و  كوچكتر كردن روياهايم رسيده بود . بجاي ماشين لوكس من به يك ماشين كوچك دست دوم قناعت كردم . ويلاي سه طبقه روياهاي من به يك آپارتمان يك خوابه اجاره اي تنزل يافت و فكر ازدواج به يك كابوس تبديل شد چرا كه من حتي براي ضروريات زندگي به سختي مبارزه مي كردم
اينجا بود كه در تلاشي براي تحقق آرزوهايم به يك سفر 4 ساله به آمريكا تن دادم تنها كشف و تجربه من از اين سفر اين بود كه روياي آمريكايي هم يك سراب مسحور كننده است كه از بيرون جلوه اي خوش دارد . هنگامي كه در مسابقه دو موشها به سبك آمريكا پذيرفته شدم احساس اسارت نمودم و چنان كه گويي آموخته هاي آمريكايي كافي نبود من به پنينسولاي عربي (؟) كه روياي نجات را در من زنده مي كرد بازگشتم . يكبار ديگر به  مدت 7 سال براي يك شركت بزرگ كار كردم تا بياموزم كه حتي با يك حقوق بالا من فقط زنده بودم
عليرغم اين تعاملات من كمي پول پس انداز كردم و با دختر روياهايم ازدواج نمودم . من 37 ساله شده بودم و ازدواج تمام منابع مالي ام را تخليه كرد و من شروع به قرض گرفتن از جاهاي مختلف كردم ودو سال طول كشيد تا تمام پوليكه براي ازدواجم قرض گرفته بودم را برگردانم  . من و همسرم دوست داشتيم بچه دار شويم اما به گفته پزشكان اين مقدر نبود مگر با عمل جراحي بر روي همسرم. من نااميد و افسرده شده بودم  يكبار ديگر براي عمل جراحي مقروض شدم . خوشبختانه سرنوشت به گونه اي ديگر رقم خورد ونياز به جراحي از بين رفت . تولد پرنسس ما در اول ژانويه 2001 در العين امارات صورت گرفت . دو هفته بعد از تولد حنين ، برادر كوچكترم ، علاء ، به ديدار ما آمد در پايان ملاقاتش از من و خواهر كوچكمان خواست تا چند دقيقه به او وقت بدهيم تا يك موقعيت و شانس زندگي را به ما معرفي كند . او با شور و شوق و حرارت نت ورك ماركتينگ و پلن سوددهي كوئست نت را به ما معرفي كرد . او فقط چند روز بود كه وارد اين تجارت شده بود و بدون توجه به اينكه او چقدر علاقه داشت ما اين موقعيت فوق العاده را ببينيم و باور كنيم ، من كل موضوع را در حاليكه كاملا؛ مطمئن بودم علاء خود را گرفتار يك فريب كرده است ،‌ رد كردم !
من تمام تلاشم را كردم تا علاء را متقاعد به خروج از اين حماقت كنم به او توضيح دادم كه براي من كاملا؛ واضح است كه هركسي كه اين طرح وسوسه كننده را پياده كرده است يك پروسهء شستشوي مغزي را انجام مي دهد كه او را قادر مي سازد يك اشتياق واگيردار كه من شاهد آن هستم در افراد ايجاد شود . من همواره از علاء  بخاطر اينكه تلاش كرد از طريق ديگري غير از واگذاري موضوع به خودم عمل كند سپاسگذار خواهم بود
روز بعد مرا صدا كرد و در حاليكه كاملا؛ صادق به نظر مي رسيد از من پرسيد كه آيا مي توانم به او يك شانس ديگر براي توضيح بدهم مضاف بر اينكه اين بار همان كسي كه موقنعيت شغلي را براي او تشريح كرده است را به ما معرفي نمايد او گفت كه سال ديگر كه زندگي اش كلا؛ بواسطه اين تجارت متحول شود بسيار غمگين خواهد شد وقتي كه ببيند من از ثمرات اين موقعيت بي نصيب مانده ام . احساسات و افكارم كمي به هم ريخت . آيا من دارم شانس زندگي ام رااز دست مي دهم يا اينكه بايد براي نجات برادرم از اين شبكه مشكوك مداخله كنم ؟ به نظرم بهترين تصميم اين بود كه مواجهه و مقابله با كسي كه اين بذر را در مغز علاء كاشته بود را بپذيرم . من به او ثابت مي كنم كه اشتباه مي كند و برادرم را نجات خواهم داد .
ما قراري در يك كافي شاپ در العين سیتي تنظيم كرديم . طرف ملاقات من كل راه را از دبي به آنجا رانندگي كرد ، چيزي حدود 140 كيلومتر . او و علاء تلاش كردند تا مرا براي ملحق شدن به تجارت متقاعد كنند ، آندره ابو زيد از من 12 سال جوانتر بود و براي من كاملا؛ بديهي بود كه اين تندروي جوان نخواهد توانست مرا با كوهي از تجربهء زندگي به شبكه اش بكشاند . عجب غدي بودم من
در پايان جلسه وقتي او تجارت را در يك دفتريادداشت براي من تشريح كرد نگراني من بيشتر از قبل شد ، اينبار به دلايلي متفاوت . حالا همه چيز معني داشت . اما براي من پيدا كردن وقت براي انجام اين بيزينس غير ممكن بود چرا كه من 12 ساعت در روز ،  7 روز هفته كار مي كردم و هر  3 هفته فقط يك روز تعطيلي داشتم . من اعتقاد داشتم كه هيچ كس را براي دعوت كردن به اين تجارت ندارم زيرا كار روزانه ام مرا از حضور در هر فعاليت اجتماعي يا جلسه دوستانه اي محروم مي كرد


 

نوشته شده توسط دو عاشق همراه در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 ساعت 23:38 موضوع | لینک ثابت


ده  راز در مورد زندگی

1- هر چیزی را که برای خوشبختی احتیاج دارید، درون خود شماست.
2-  هدف از زندگی تبدیل شدن به انسانی والا ست.

3-تغییر،اجتناب ناپذیرست، لذا ازمقاومت دست برداشته .

4- تمام موانع، درس هایی درلباس مبدل هستند، بنابر این به آنها احترام گذاشته،از آن ها بیاموزید.

5-  ذهن شما واقعیت را به وجود می آورد، پس یاد بگیرید با ذهنتان دوست باشید.

6- ترس، سرزنده بودن رااز شما می گیرد.بنابراین شجاعت رادردرون خود تقویت کنید.

7-  ابتدا باید خودتان را دوست داشته باشید تا بتوانید به دیگران عشق ورزیده و یا از آنها طلب عشق کنید.

8
-    تمام روابط ، آینه شما و همه آدم ها معلم هایتان هستند.

9-  آزادی واقعی، نه از کاری که زندگی برای شما انجام میدهد،
 بلکه از چگونگی واکنش شما نسبت به زندگی حاصل می شود.

10-جواب هر سئوالی در عشق نهفته است


 

نوشته شده توسط دو عاشق همراه در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 ساعت 23:36 موضوع | لینک ثابت


به نام انکه عشق را افرید

 

عشق٬ اومد سراغم

پشت در٬ در زد

عشق٬ با من آشنا شد

ولی يک روز٬ پر زد

گذاشت و رفت از اين آشيونه

تنهام گذاشت تو اين زمونه

برگرد باز به اين خونه نزار تا تنها...

برگرد نزار که پاييز باشه پايان فردا...

 

عشق تنها نشستم

تو اتاقم٬ با خاطراتت

هي٬ میسوزونم٬ دقيقه هارو من با يادت

دردم٬ درمون ندارم٬ زندونی ام زندون ندارم...

برگرد باز به اين خونه نزار تا تنها...

برگرد نزار که پاييز باشه پايان فردا...پايان فردا...

 

گذاشت و رفت از اين آشيونه

تنهام گذاشت تو اين زمونه

برگرد باز به اين خونه نزار تا تنها...

برگرد نزار که پاييز باشه پايان فردا...


 

نوشته شده توسط دو عاشق همراه در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 ساعت 23:30 موضوع | لینک ثابت


 

اگه به زور روزگار٬ از زندگيت ميرم کنار

ميرم که ثابت بکنم٬ عاشقتم ديوونه وار

با گريه های زار و زار٬ سپردمت به روزگار

اين از خودم گذشتنو٬ پای خاطرخواهيم بزار

خيال نکن که خواستمت٬ اين اونه که می خواستمت

به قبله ی محمدی اينه که حرف راستمه!

 

می خوای واست همين وسط٬ داد بزنم!

با تار زلفات دلمو دار بزنم

پيش همه تن به خدا زار بزنم

گريه کنون سر توی ديوار بزنم

بعد يه عمر آزغار يه عاشقی تو روزگار

از عشق تونست که بگذره٬ بدون باختن تو قمار!

 

 

 

 

... ديگه هيچ چيز برام اهميت نداشت

ديگه از هر چی عاشق بود متنفر بودم.

خودم رو يه احمق ميديدم.

يه خر!

 

البته من هرگز عشقم رو با اون پسره نديدم کاری هم نداشتم٬ و ميدونم که اون نخواست و نگذاشت که اين اتفاق بيفته.

ولی...

ولی فکرش رو هم نمی کردم که بره و بر نگرده! هميشه منتظرش بودم و ...

ولی هرگز بازگشتی نبود! و من حيران و سرگردان و منتظر...

چه انتظار ديوونه کننده ای...

 

گفتی که از پيشم ميري٬ منو تنها ميزاری

گفتم چرا تو راه عشق می خوای منو جا بزاری

گفتی ديگه خسته شدی!! ميری که بر نگردی!!

گفتم که اين يک هوسه!! يه روزی بر ميگردی!!

(خوب بياد دارم که وقتی اين آهنگ رو گوش ميدادم٬ به دلم مژده ميدادم که بعد از بازگشت يار اين آهنگ رو بدم بهش و بگم که چه وقتی اين آهنگ رو گوش ميدادم!! و ياد کی...)

 

من ديوانه شده بودم...

تنها و گوشه گير...

دلمرده شده بودم. ديگه اون قسمت مغزم که در مورد عشق بود از کار افتاده بود! اين رو از اونجا ميگم که ديگه هيچوقت با هيچ دختر ديگه ای چنين رابطه ای نداشتم!٬ ديگه نسبت به هيچ کسی ابراز علاقه نکردم. نه که نخوام٬ به صورت نا خود آگاه!(شايد هم ديگه واقعا آعصابم نميکشه) و اين برای بعضی از همکلاسی هام شده بود يک سوال!

و...

خيلی از دخترا می اومدن و به بهونه های مختلف روی سرم خراب ميشدن! جزوه٬ کتاب٬ برنامه٬ خواستگاری٬ درخواست دوستی ... خلاصه سرتون رو درد نيارم که شده بودم سوژه دخترها و ميدان رقابت بعضی ها! گاهی اوقات خودم هم متعجب ميشدم که مگه آدم قحطه که اينا سر من کورس گذاشتن؟! اين وسط باز هم برام ضرر داشت! چون ميون خواستگار هام (ببخشيد اينجور ميگم ولی کلمه ی بهتری پيدا نکردم که جايگزين کنم) دختری بود نسبتا زيبا که از قذا هيچ کدوم از دوستای من   ایشون رو نميخواستن و بلاهايی سر اين خانوم بر من نازل ميشد که خودش يه بلاگ ميخواد.

اين پاراگراف بالا رو برای اون سری از کسانی نوشتم که فکر می کردن و می کنن که من اين بلاگ رو برای اين مينويسم که دوست دختر پيدا کنم! و من براشون واقعا متاسفم و همينجا ميگم که اونهايی که نميدونن هم بدونن تو اين مدت من  با يکسری از مزاحمت ها و رفتار های بد مواجه شدم: يکسری ميومدن و به من ميگفتن: من دنبال کسی هستم که عاشقم بشه يکسری ميومدن و با من گفتگو می کردن و فکر می کردن که من عاشقشون شدم(بابا اعتماد به نفس) بعضی ها ميومدن و من رو دست مينداختن و ميگفتن منم عاشقم و...منم که خرواقعاً براشون متاسفم...   بگذريم...

 

و اون دوران هم به سختی گذشت و با گذشت يکسال من به نتيجه ای رسيدم و اون هم اين بود که ياد گرفتم اطرافيانم رو بايد دوست داشته باشم٬ از اينکه اطرافيانم شاد بودن لذت می بردم و سعی می کردم که ديگران رو شاد کنم. تقريبا به هر قيمتی!!! و البته در مورد عشقم هم٬ همينطور! (اين قسمت رو پيشنهاد ميکنم با دقت بخونيد٬ چون يکی از دلايل اصلی نوشتن اين بلاگ اين بود که به اين حرف برسم!)من به اين نتيجه رسيدم که اگه من که ادعا دارم عاشق هستم! بايد بهترين ها رو برای معشوقم بخواهم. شايد اگه با من ميموند اوضاعش بدتر ميشد! شايد اصلاً اون منو اون اندازه دوست نداشت٬ شايد من درگير يک عشق يک طرفه شده بودم٬ شايد از اخلاق من خوشش نمی اومد! شايد از خودم خوشش نمی اومد!٬ به هر حال اون هم يک انسان آزاد به دنيا اومده٬ من نبايد اون رو به خاطر خواسته های  خودم فربانی می کردم! به نظر من اين بهترين کار بود و من انجامش دادم. شايد اينطور بهتر شد...

حالا که بيش از ۲ سال از ماجرا ميگذره...  دروغ گفتم اگر که بگم از سرم به کلی بيرونش کردم. به نظر من عشق هرگز نميميره. فقط ممکنه توی يک دوران خاص کمرنگ يا پر رنگ بشه. براش آرزوی خوشبختی دارم(به نظر من هيچ عاشقی٬ نميتونه و نبايد معشوقش رو فدای خواسته ی خودش کنه! بهتره براش در هر صورت آرزوی خوشبختی بکنه).

اگه از حال ما بپرسين بايد بگم که عشق گذشته ی من نامزد کرده و بزودی ازدواج می کنه. من هم براش آرزوی خوشبختی دارم  و من...

من...

من... شايد مردم! شايد هم زنده ام...

ولی قلبم هميشه برای خوشبختی اون دعا ميکنه

 

کدوم عاشق کدوم شاعر کدوم مرد

تو رو ديد و بياد من نيفتاد!


 

نوشته شده توسط دو عاشق همراه در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 ساعت 23:23 موضوع | لینک ثابت


داستان عشق...

پشت پنجره ایستاده بود.مثل همیشه غمگین و فرورفته درخود. به دوردست ها نگاه میکرد.گرچه از پشت پنجره فقط در آهنی دیده میشد.ولی ذهنش دوردست ها رامی کاوید.روی شیشهء بخار گرفته دو چشم نقش میگرفتند و محو میشدند.بخار روی شیشه ونوس را به یاد خاطراتش می انداخت.خاطراتی اگرچه غم انگیز ولی شیرین و فراموش نشدنی.تا به حال عاشق نشده بود.دروغ چرا؟!!!  شده بود یک طرفه و تو خالی.عقیده اش این بود که عشق باید دو طرفه باشه تا جون بگیره و به اوج برسه.واسه همین همیشه از به یاد آوردن مسیح ته دلش یه لبخند کوچولو میزد.چون به اون چیزی که میخواستش رسیده بود.دستشو دراز کرد تا روی شیشه بنویسه:"دوست دارم مسیح هر جا که هستی و خواهی بود." باز به یادش افتاد.مسیح هم روی بخار نوشته بود "دوست دارم". یه بغض عمیق که خیلی وقت بود تو دلش مونده بود ته گلوش در جا میزد تا به اشک تبدیل بشه.مثل همیشه قورتش دادو نخواست چشاش پر از اشک شه.هوا یه کم سرد بود.دستاشو تو هم گرفت تا شاید گرم بشه.نوک انگشتاش یخ زده بود مثل همیشه. بازم یاد مسیح افتاد.همیشه میگفت:چرا دستات سرده و یخ زده.بازم یه بغض دیگه و.............

می گفتن فردا روز عاشقاس.تو دلش گفت:خوش به حال اونایی که امشب با هم هستن.همهء دخترای هم سن وسالشو میدید که با چه ذوقی چیزی میخرن و کادو پیچش می کنن.تو دلش یه دنیا بغض جمع شده بود. دلش تنگ شده بود ولی چه فایده!!!   مسیح دوسش داشت. عاشقش بود. یعنی می گفت که.....گفته بود ثابت میکنه.یعنی گذشت زمان اینو ثابت می کنه.ولی............! یاد یه نوشته افتاد:دل کسی رو به خاطر غرورت نشکن ولی غرورتو واسه کسی که دوسش داری بشکن . با خودش گفت شاید بازم من توقعم زیاده یا خیلی مغرورم.ولی نه غرورشو خیلی جاها شکسته بود. یعنی دیگه چیزی به عنوان غرور نداشت که بخواد کاریش کنه.چقدر دوست داشت با دو تا گل رز یکیش سرخ و اون یکی سفید بره پیشش.و بهش تبریک بگه.ولی میدونست مثل همیشه باهاش سرد رفتار میشه.شاید هم اصلن نیاد که قرار باشه اتفاقی بیفته!!!ذهنش خیلی مشغول بود چقدر دلش می خواست برگرده به دو ماه و ده روز قبل.روزی که واسه اولین بار چشاشو دیده بودو.............. اولش با خودش فکر میکرد که نهایت این رابطه یا یه دوستیه سادهء یا یه رابطه خواهرو برادری .آخه مسیح ازش کوچولوتر بود.حالا خندش میگرفت از اون فکر ساده و ابلهانه. تا به حال کسی به اون راحتی حرف دلشو بهش نزده بود.همه چیزش براش تازگی داشت.حتی خود خواه بازی های بچه گونش که می خواست ثابت کنه که تو فقط مال منی.چقدر با هم خوب بودند در کنار بحث هایی که با هم داشتن(شاید قدر اون لحظه ها رو ندونستن)انگار روزگار نذاشت این خوشی بیشتر از یه ماه طول بکشه.انقدر مشکل واسه مسیح پیش اومد که اگه صبوری های ونوس نبود این رابطه خیلی پیش از اینا تموم شده بود.ونوس صبر کرد شاید همه چی درست بشه.همه چی عوض شه.شاید مسیح همون مسیح روزای اول بشه.ولی اینطور نشد. اینطور نشد که هیچ بدتر هم شد.ده روز پیش دعواشون شد. مثل همیشه سر عقایدشون.ولی اینبار خیلی جدی.با اینکه ونوس نمیخواست ولی.......مسیح گفته بود دیگه زنگ نزن. یعنی  تموم.دیگه تحملش تموم شده بود.شاید ونوس آدم صبوری نبودو شاید اگه بیشتر از این صبر میکرد یه اتفاق خوب می افتاد....... یه هو به خودش اومد.صورتش از اشک خیس شده بود.مثل اینکه گلوش دیگه جا نداشت بغض هارو نگه داره.دستشو آورد بالا تا صورتشو پاک کنه.دستش از سرما سرخ شده بودو بی حس.شاید به یه دست دیگه نیاز داشت. ولی حیف...........ته دلش دوباره خندید.هنوزم خوشحال بود که فهمیده بودعشق یعنی چی؟ با خودش گفت خیلی ها که امشب به هم کادو دادن معنی درست عشقو نمی دونن ولی من فهمیدم و این خودش بزرگترین هدیه اس.پس مثل همیشه به زور خندید . یه لبخند کوچولو.سرش به طرف پائین بود.چشاشو اورد بالا تا از پشت شیشه آسمونو نگاه کنه.تو چشاش یه برقی درخشید.شیشه پر از بخار شده بود. جای آسمون دو تا چشم قشنگ نقش گرفته بودو زیرش نوشته شده بود: "دوست دارم ونوس هر جا هستی و خواهی بود " و چند تا ستاره که هی میومدن و میرفتن............................هنوزم عاشقش بود


 

نوشته شده توسط دو عاشق همراه در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 ساعت 23:12 موضوع | لینک ثابت


شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
 می کنم تنها از جاده عبور
 دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
 می کنم تنها از جاده عبور
 دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
 خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمنک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمنک است

هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
 خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمنک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمنک است


 

نوشته شده توسط دو عاشق همراه در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 ساعت 23:3 موضوع | لینک ثابت


هر چی دل تنگت می خواد  بگو

از خاطرات از  زندگی از عشق  از دوست داشتن از اسمون

از زمین از پرنده از  از شمع  از پروانه

از همه مهمتر از من

اگه خواستی بد بیرا  نقد  نظر پیشنهاد  هر چی که شد


 

نوشته شده توسط دو عاشق همراه در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 ساعت 22:49 موضوع | لینک ثابت


هنگامي که دلدار نازنين در کنار نباشد نامه او ماه روشني است که شعاعي طرب انگيز در ظلمات هجران مي افکند.
 روزي براي او نوشتم: ترا مي خواهم
 در جوابم نوشت: از من چه مي خواهي؟
 گفتم: عشق ترا مي خواهم
 پرسيد: از عشق چه مي خواهي؟
آن گاه قلم برگرفتم و نوشتم:
 بي نصيبي بس است: مي خواهم به نيروي عشق دلم  که مي گويند پاره گوشتي است که خوني در آن مي گذرد باغي شود که گلي در آن رويد، تنوري شود که آتشي در آن سوزد، ستاره اي شود که نوري در آن فروزد، بهشتي شود که حوري در آن نشيند، عرشي شود  که خدايي در آن بساط عظمت گستراند
کوچکي و پستي را دوست نمي دارم: مي خواهم عشق سايه رحمت بر سرم افکند
 نهال پژمرده روحم که در تابش آفتاب سوزان زندگي بارور نشده سوخته است رونقي گيرد، نشو و نما کند، سر به افلاک  کشد و به خانه لاهوتي خود که همسايه آسمان بلند و هم ديوار بهشت خداوند است نزديک شود
 از بديها و رنجها به تنگ آمده ام: مي خواهم عشق گاه چون آفتاب  گياهان هرز را در گلستان زندگيم بسوزاند
 گاه چون باران از شوره زار حياتم گل  و سنبل بروياند
 گاه چون مادر در آغوش مهر و نوازشم بخواباند
 گاه چون خدا اختيار هستيم را به دست گيرد
 از تيرگي و جهل درمانده ام: مي خواهم از صفوت عشق صفا گيرم
 از حشمت او بزرگواري جويم
 از نور او روشن شوم
 روح خود را به او واسپارم تا شوق و قريحه در آن گذارد
 مغز خود را به او واگذارم تا برق نبوغ در آن افکند
 ديده به رويش گشايم تا بينا شوم
گوش به ندايش دهم تا شنوا گردم
 بد شده ام: مي خواهم در سايه عشق، در سايه آن خوبي مطلق از بديها وارهم
 از آزادگي و بي قيدي، از  زندگي بي در و بند، از سرگرداني و بي سرپرستي ملولم
 مي خواهم زمام اختيار خويش را در کف همت بخش عشق نهم
او را پشتيبان خود و راهنماي خود سازم
 ديروز در جواب من نامه اي از او رسيد. در آن نوشته بود
 بيا که از سرچشمه عشق آب زندگي جاويد مي جوشد
ولي در اين راه، در ميان مرغزارها ي باصفا، در کنار گلهاي خوشرنگ و بو، در معرض نسيم خوشگوار، برکه هائي فريبنده و جويبارهايي  طرب انگيز هست که اشعه آفتاب در هر قطره آن هزار چشم  و در هر چشم آن هزار چشمک دلفريب نهاده است
مباد که در آنجا دل از کف رها کني و از رفتار بماني!
مباد که جرعه اي بنوشي و مست شوي و گلي ببوئي و هوش از دست دهي!
 زود باشد که نسيم لرزآور شبانگاه از خواب گرانت برانگيزد
 و ناله دلگداز شباهنگ از ميان امواج ظلمت نواي حسرت و تلخکامي به گوشت رساند
 آري، از سرچشمه عشق آب زندگي مي جوشد
 تو نيز بدين سو شتاب؛ ولي زنهار که به آنجا نرسيده در چاه ظلمت سرنگون نگردي!

az astatir


 

نوشته شده توسط دو عاشق همراه در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 ساعت 22:45 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط دو عاشق همراه در جمعه بیستم بهمن 1385 ساعت 13:38 موضوع | لینک ثابت


 

به نام تک ستاره غشق

 


 

نوشته شده توسط دو عاشق همراه در جمعه بیستم بهمن 1385 ساعت 13:32 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط دو عاشق همراه در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 ساعت 18:7 موضوع | لینک ثابت


علی باغم

به نام یگانه هستی

زندگی دو نیمه است :

نیمه اول در انتظار  نیمه دوم 

در حسرت نیمه اول

 


 

نوشته شده توسط دو عاشق همراه در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 ساعت 18:4 موضوع | لینک ثابت


www.myaloner00m.blogfa.com


 

نوشته شده توسط دو عاشق همراه در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 ساعت 19:45 موضوع | لینک ثابت


به یاد او

سلام به همه دوستان

این هم اولین چیزی هست که تو وبلاگم می نویسم

چون ارزوی داشتن وبلاگ داشتم

بلد نبودم بنویسم

پسر عموی جون جونیم این رو ساخت برام

این هم وبلاگ پسر عموم

www.myaloner00m.blogfa.com


 

نوشته شده توسط دو عاشق همراه در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 ساعت 19:32 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting





Powered by WebGozar