به نام معبود آسمان
در زمانهاي بسيار قديم كه هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود،فضيلت ها و تباهيها در همه جا شناور شده بودند.آنها از سر بيكاريها خسته و كسل شده بودند.
روزي همه ي فضايل و تباهيها دور هم جمع شده بودند.خسته و كسلتر از هميشه.
ناگهان «ذكاوت»ايستادو گفت :بياييد يك بازي بكنيم،مثلا قايم باشك!
همه از پيشنهاد او شاد و خوشحال شدندو ديوانگي فورا فرياد زدكه من چشم مي گذارم.از آنجا كه هيچ كس نميخواست به دنبال ديوانگي بگردد ،همه پذيرفتند . او جلوي درختي رفت و چشمهايش را بست و شروع به شمردن كرد:
يك، دو،سه... همه رفتند تا جايي پنهان شوند.
«لطافت» خود را به شاخ ماه آويزان كرد.«خيانت» داخل انبوهي از زباله پنهان شد. «اصالت» در ميان ابرها پنهان شد.«هوس» به مركز زمين رفت و «طمع» داخل كيسه اي كهخودش دوخته بود، مخفي شد.«ديوانگي» مشغول شمردن بود:78،77،76 ... وهمه پنهان شده بودند،بجز «عشق» كه مردد بود و
نمي توانست تصميم بگيرد. جاي تعجب هم نيست،زي را همه ميدانند كه
پنهان كردن «عشق» مشكل استو در همين حال ديوانگي به پايان شمارش ميرسيد:96،67...هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد،«عشق» پريدو در ميان يك بوته گل رز پنهان شد.
ديوانگي فرياد زد كه دارم مي آيم.
اولين كسي را كه پيدا كرد،«تنبلي» بود زيرا تنبلي اش آمده بود كه جايي پنهان شود.
«لطافت» را يافت كه به شاخ ماه آويزان شده بود.«دروغ» را ته درياچه و «هوس»را در مركز زمين،يكي يكي همه را پيدا كرد به جز «عشق».
او او از يافتن عشق نا اميد شده بود كه «حسادت» در گوشش زمزمه كرد:
تو بايد فقط عشق را پيدا كني و او در ميان بوته ي گل رز است.
ديوانگي شاخه ي چنگال مانندي را از درخت كند و و با شدت و هيجان زيادي
آن را در بو ته ي گل رز فرو كرد.
دوباره، دوباره تا با صداي ناله اي متوقف شد.
عشق از پشت بو ته بيرون آمد.
با دستهايش صورت خود را پوشانده بود، از ميان انگشتهايش قطرات خون
بيرون ميزد .
او نميتوانست ببيند،كور شده بود .
ديوانگي با اضطراب گفت: واي!من چه كردم!چگونه مي توانم تو را ياري كنم؟
و عشق پاسخ داد:
تو نمي تواني مرا درمان كني، اما اگر مي خواهي كاري بكني راهنماي من شو!
و از آن روز است كه عشق كور است و ديوانگي راهنماي او.

نوشته شده توسط دو عاشق همراه در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 ساعت 10:11 موضوع | لینک ثابت
روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند
خوشبختي. پولداري. عشق. دانائي. صبر.غم. ترس...هر كدام به روش خويش مي زيستند .
تا اينكه يك روز دانائي به همه گفت: هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق مي شويد
تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از خانه هاي خود بيرون آوردند وتعميرشان كردند.
همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شدوهوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدندوپارو زنان جزيره را ترك كردند. در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد كه همگي به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودندو نمي گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود.
عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زنداني شده سپرد.
آنها همگي سوار شدند و ديگر جائي براي عشق نماند. قايقها رفتند و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره هر لحظه بيشتر به زير! آب ميرفت و عشق تا زير در آب فرو رفته بود.
او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود. فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست. اماكسي به کمکش را نرسيد.
در همان نزديكي قايق ثروتمندي را ديد و گفت:ثروتمندي عزيز به من كمك كن.
ثروتمندي گفت: متاسفم قايقم پر از پول و نقره و طلاست و جائي براي تو نيست.
عشق رو به (غرور) كرد وگفت: مرا نجات مي دهي؟
غرور پاسخ داد: هرگز تو درآب ترشدي و مرا تر ميكني.
عشق رو به غم كرد و گفت: اي دوست عزيز مرا نجات بده
اماغم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به تو را ندارم بلكه خودم احتياج به كمك دارم.
در اين حين خوشگذراني وبيكاري از كنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست.
از دور شهوت را ديد و به او گفت: آيا به من كمك ميكني؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه!
سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري يادت هست هميشه مرا تحقير مي كردي همه مي گفتند تو از من برتري ، از مرگت خوشحال خواهم شد
عشق كه نمي توانست نا اميد باشد رو به سوي خداوند كردو گفت :خدايا مرا نجات بده
ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد نگران نباش تو را نجات خواهم داد. عشق به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد.
پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائي يافت
آفتاب در آسمان پديدارمي شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد و تمام احساسها امتحانشان را داده بودند
عشق برخواست به دانائي سلام كرد واز او تشكر كرد
دانائي پاسخ سلامش را داد وگفت: من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم شجاعت هم كه قايقش از من دور بود نمي توانست براي نجات تو بيايد
تعجب مي كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتي؟
هميشه ميدانستم درون تو نيروئي هست كه در هيچ كدام از ما نيست. تو لايق فرماندهي تمام احساسها هستي.
عشق تشكر كرد و گفت: بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولي قبل از رفتن مي خواهم بدانم كه چه كسي مرا نجات داد؟
دانائي گفت كه او زمان بود.
عشق با تعجب گفت: زمان؟
دانائي لبخندي زد وپاسخ داد: بله چون اين فقط زمان است كه مي تواند بزرگي و ارزش عشق را درك كند.

نوشته شده توسط دو عاشق همراه در سه شنبه هفتم فروردین 1386 ساعت 11:57 موضوع | لینک ثابت
بعد از اينكه خانم آرايشگر پيش خانم عروس وارد شد چه اتفاقي افتاد ؟
امشب روز خوشحالي او و بردن او پيش شوهرش است
همه و همه درفكر او هستند .
مادرش ، خواهرانش و تمام نزديكانش همه در فكر او هستند .
بعد از عصر خانم آرايشگر مي آيد تا آرايش عروس را شروع كند
همه مي گويند چه شد آرايشگر دير كرد .
بعد از چند لحظه آرايشگر مي ايد
بله آمد و تمام وسايل آرايش مورد نياز با خود اورده است .
آرايشگر سريع كار را شروع مي کند .
وبعضي از نزديكان به آرايشگر گفتند كه سريع كار را انجام بده كه وقت نداريم
و مدتي مي گذرد...
و نداي حق يعني اذان مغرب بلند مي شود ..
خانم عروس حراسان به آرايشگر مي گويد
وقت نماز مغرب کوتاه است و مي ترسم نمازم قضا شود ...
آرايشگر مي گويد كه كمي صبر كن چيزي نمانده است
و زمان همچنان سپري مي شود
و نزديك تمام شدن وقت نماز مغرب مي رسد .
و خانم عروس با يک احساس و يک حالت عجيب اصرار مي كند كه نماز بخواند ..
تمام نزديكان به او مي گويند كه صبر كن اگر وضو گرفتي تمام زحمات خانم آرايشگر بر باد مي رود..
اما خانم عروس بر نظر خود پافشاري مي كند .
و تمام خانمها از هر سو هر كس براي خودش فتوايي مي دهد
يكي مي گويد تيمم كن .
ديگري مي گويد نماز مغرب را با عشاء به صورت جمع بخوان
ولي خانم عروس بلند مي شود و مي گويد چيزي كه پيش الله است بهتر و جاويدان است ...
و با ايمان يك انسان واقعي بلند مي شود
و وضو ميگيرد و تمام نصيحتهاي نزديكانش را به زمين مي زند
و وضو مي گيرد
تا تمام كاري كه آرايشگر انجام داده را خراب كند ..
جانماز خود را مي اندازد .
و الله اکبر تکبر را بر زبان مي اومد
خدايي که از همه چيز بزرگتر است .
خدايي که در نهايت انسان به سوي او بر مي گردد .
خدايي که جان و عزت و سربلندي انسان دست اوست ..
خدايي که مقصد و اينده و اميد عاشقان حقيقي است
شروع به نماز خواندن مي كند ...
تشهد اول را تمام مي کند
و تشهد دوم هم مي خواند
بله او به تشهد نماز شبي که مي خواهد شوهرش را ملاقات کند مي خواند ...
سلام اول را مي گويد و هنوز سلام دوم را که به پايان مي رساند که جان به جان افرين و به وصال خدا مي پيوندد ...
به وصال کسي مي پيوندد که تا اخرين لحظات عمرش از او اطاعت کرد ...
به وصال کسي مي پيوندد که لحظه به لحظه مشتاق وصالش بود
بله عزيزان من
اين داستان واقعي يک دختر مسلمان که در بلاد مسلمان اتفاق مي افتد مي باشد
در نهايت خواهران عزيز چرا شما نبايد مثل اين خانم باشيد .
انسان شخصيتي بسيار بزرگ دارد .
ايمان و وقار و عزت و شرف و ابروي در وجود يک شخص مانند خصوصيت مروايد است .
اگر خصوصيت مرواريد از بين برود . ديگر مرواريد ارزشي نخواهد داشت ..
به تمام خواهران از يك برادري كه شما را دوست دارد نصيحت مي كنم
و مي گويم که ارزش شما خيلي بالا و والاتر از اين چيزي که ديگران مي گويند است ...
و اين اعتبار تا زماني ارزش دارد که شما براي خودتان اعتبار و ارزش قائل باشيد
خواهر من تو اينده و مادر اينده اين امت هستي
تو تربيت کننده جيل و جوانان و محافضان اين دين هستي ..
پس در مساله ارزش و وقار خود بکوش
در تحصيل و علم و دانش خود کوشا باش
اي خواهر من ارزش تو در لباس پوشيدن و شکل ظاهري تو نيست
ارزش تو در با اين بودن و اون بودن نيست
ارزش تو در بي دليل گشتن در اين خيابان و اون خيابان نيست ...
و در اخر به عنوان يک برادر به شما مي گويم که مواظب خود در مقابل اين بحرانها و اين ناملايمات روزگار باشيد .
نوشته شده توسط دو عاشق همراه در سه شنبه هفتم فروردین 1386 ساعت 11:48 موضوع | لینک ثابت
صدایت می کنم با اشکهایم نگار من بیا امشب به بالین نگاه سوگوارمن
ببین اینجا میان سایه های مبهم تردید تورا می خواند این آشفته قلب بی فرار من
تویی تنها که می فهمی خزان چشمهایم را به باران نگاهت سخت محتاجم بهار من
منم مجنون ترین لیلی که درآیینه حسرت خیال با توبودن زنده ام می داشت یار من
تمام هستی این واژه های مبهم وتنها فدای لحظه های غربت چشمت نگار من
تمتم حرفهایم ساکت وبی های وهوی امشب نشسته در نگاه اشکهای بی قرار من
نبض لحظه هایم جاری یک جرعه فریاد است فریاد از التهاب دردهای بی شمار من
به دیدارم نمی آیی،سراغ از من نمی گیری ببین این شعر بارانی است تنها یادگارمن

نوشته شده توسط دو عاشق همراه در سه شنبه هفتم فروردین 1386 ساعت 11:45 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY