هديه
روزي اتوبوس خلوتي در حال حركت بود. پيرمردي با دسته گلي زيبا روي يكي از صندلي ها نشسته بود . مقابل او دختركي جوان قرار داشت كه بي نهايت شيفته ي زيبايي و شكوه دسته گل پيرمرد شده بود و لحظه اي از آن چشم بر نمي داشت .
زمان پياده شدن پيرمرد فرا رسيد . قبل از توقف اتوبوس در استگاه پيرمرد از جا برخاست . به سوي دخترك رفت و دسته گل را به او داد و گفت : (( متوجه شدم كه تو عاشق اين گلها شده اي . آنها را براي همسرم خريده بودم و اكنون مطمئنم كه او از اينكه آنها را به تو بدهم خوشحال تر خواهد شد.))
دخترك با خوشحالي گل را پذيرفت و با چشمانش پيرمرد را كه از اتوبوس پايين مي رفت بدرقه كرد و با تعجب ديد كه پيرمرد به سوي دروازه ي آرمگاه خصوصي در آن سوي خيابان رفت و كنار نرده ي در ورودي نشست
************
باغبان و گل
باد سرد خزاني گلبرگ هاي گل را به آهستگي تکان داد. گل ناله کنان خبر دوري خود را همراه باد به گوش بلبل شيدا آن عاشق مهجور فرستاد
.
پرندهء زيبا با دل کوچک و پر از طپش خود جسم نحيف و بي رمقش را به گل رساند و ناله و زاري آغاز کرد : اي جفا پيشه اين چه وقت دوري کردن است؟ من چگونه درد هجران تو را تحمل کنم ؟
بيچاره گل شبنم خزاني از ديده فروباريد و به دلداري از بلبل شيدا پرداخت .
دقايقي چند نگذشته بود که باغبان پير با صورت چروکيده و ابروان سپيد پرپشت زمزمه کنان پيش آمده و در حاليکه کارد تيز و بران خود را در برابرديدگان اشک آلود عاشق بر گردن ظريف معشوقه گذاشته بود گفت : عمر تو پايان پذيرفته و من تاب و توان ندارم که مرگ تدريجي تو را تماشا کنم . به اين جهت از گلستان خزان شده دورت مي کنم .
باغبان دسته گل را برداشت در حاليکه هنوز در فراق بلبل شبنم هاي خزاني از چهرهء گل بر دستانش مي چکيد .
اندکي بعد باغبان پير در آن دور دست ها مشغول کندن چالهء کوچکي بود و با خود مي گفت : اي بلبل زيبا تو نيز در دل خاک سرد مانند هزاران عاشق ناکام ديگر به خواب ابدي فرو رفتي
***********
...پسر بد اخلاق
يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب
.
روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد.
بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد.
روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است. دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند
نوشته شده توسط دو عاشق همراه در دوشنبه ششم اسفند 1386
ساعت 10:59 موضوع |
لینک ثابت